منوی اصلی
رازهای نگفته
آسمان بار امانت نتوانست کشید __ قرعه فال به نام من دیوانه زدند
  • علیرضا فلاح شنبه 26 خرداد 1397 08:34 ق.ظ نظرات ()

    من خیلی فوتبالی نیستم ، اما متن زیر ، از آقای « مهدی یزدانی خرم » - که این بزرگوار را اصلا نمی شناسنم - بعداز پیروزی تیم ملی فوتبال ، مقابل مراکش ، اونقدر زیبا و تاثیرگذار بود که نتوانستم از بازنشر آن خوداری کنم ؛

    نمادین‌ترین صحنه‌ی امروز رد پای بازیکن مراکش بود روی تن امید ابراهیمی؛ زخمی که انگار روی تن تمام‌مان هست‌. افسانه‌ها همین‌طور ساخته می‌شوند. روزهای سخت ایران، سیاست‌مداران پرماجرا، تنهایی در جهان. تیمی که کمپانی نایک کفش‌هایش را از آن دریغ کرد. روح خسته از این روزگار و انگار ما به این جنگ‌جوها نیاز داشتیم. به وحید امیری و نفس تمام‌نشدنی‌اش؛ به بیراوند و شیرجه‌های نابش. به پورعلی‌گنجی و اقتدارش، به روزبه چشمی که توپ از او رد نشد. به جهان بخش که یک‌تنه به قلب تیم حریف می‌زد و...

    انگار غم وطن، غم روزگار را با جنگ‌جوهایی که بسیاری امید چندانی به آن‌ها نداشتیم برای لحظاتی فراموش کنیم. ما به قصه‌ها نیاز داریم؛ ما به جان نیاز داریم، به خنده و حرکت. ما تنها نیستیم. با اشک‌های‌مان هم را در آغوش می‌گیریم. ایران تنها نیست. فوتبال یک ورزش نیست، یک محاسبه و حساب‌گری ریاضی نیست. فوتبال می‌تواند زخم‌ها را آشکار کند. می‌تواند حوالی‌ هم فریاد کشید و فکر کرد و وجود داشت. همان که بورخس را بعد نابینا شدنش باز مفتون می‌کرد، همان که پاموک را وا می‌دارد اذعان کند شکست‌های تیم ترکیه چه‌ طور جهان را برایش رقم می‌زند.

    امروز در شرایطی تیم ایران یک مسابقه‌ی فوتبال بسیار مهم را برد که انگار ارواحی در زمین حضور داشتند؛ ارواح مردان و زنانی که نگران این کشور هستند، نگران مردمی که غم‌ کم‌ ندارند. من چهره‌های تمام این پسران را به‌ خاطر خواهم سپرد. چهره‌هایی که واقعا جنگیدند. جنگیدن همه چیز است در زمین فوتبال و آن‌ها برای جنگیدن شأن پاداش گرفتند. پاداش دادند. برای هزارمین بار جمله‌ی بیل شنکلی کبیر را بخوانید: «فوتبال مساله‌ی بین مرگ و زندگی نیست؛ امری‌ست فراتر از آن.» حالا که این شور در این شب تعطیل آرام شود و دوباره به یاد آوریم لحظاتش را حس می‌کنیم همه‌ی ما در عین تفرد به هم پیوند خورده‌ایم. پیوندی که هیچ بیلبورد احمقانه، سرود فرمایشی یا اراجیفِ تبلیغاتی تلویزیون نمی‌تواند رگ و پی‌اش را نابود کند و کسی یا تکه‌ای از ما را حذف کند.

    تیم فوتبال ایران نفس ما را چاق کرد. چه کسی می‌تواند منکر این باشد که چه قدر ما قصه‌های باشکوه کم داشته‌ایم در این سال‌ها و مدام در حالِ مرور ناکامی‌های‌مان بوده‌ایم؟ این برد مال تمام زخم‌خوردگان است، نه هیچ مدیر موج‌سواری، نه هیچ کت و شلوارپوش کم‌دانشی، نه هیچ یقه‌درِ خیابان‌گردی. ما قصه‌ای را تماشا کردیم که کمی نور تاباند بر جان‌مان، بر روح‌مان. ما تنها نیستیم حالا. زخم پهلوی امید ابراهیمی خلاصه‌ی ماجراست. ما همیشه به جهان باز می‌گردیم.

    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح جمعه 24 فروردین 1397 10:07 ب.ظ نظرات ()

    خیلی وقت است این تارنما را بروز نکردم . دلم برای گشت وگذار در فضای وبلاک تنگ شده است . شاید دوباره شروع کردم !

    ارسال دیدگاه
  • علیرضا فلاح پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:15 ب.ظ نظرات ()

    آقا یا خانم دکتر !

    این مردم ، اولا بیمارن که به شما مراجعه می کنند و دوما که بابت این توهین ها و تحقیرهای منشی های شما و رفتار تلخ خود شما ، پول می پردازند.

    در کجای دنیا به ازای توهین و تحقیر پول پرداخت می شود ؟

    راستی یادتان هست ابتدای افتتاح تجارت خانه ! خود ، چقدر تبلیغ می کردید ؟

    در ضمن به بیماران خود بفرمایید به این منشی های بی سواد و البته از دماغ فیل افتاده با دماغ های بعضا عملی و اورجینال فیلی و کدویی و عقابی و ... شما یک ساعت هدیه دهند!

    آخه اینا زمان نمی فهمند !

    به همه می گویند مثلا ساعت ۱۷ باشین مطب .

    واقعا نمی شود تایم گرفت که هر بیمار چقدر نزد دکتر توهین می شنود که نفر بعدی نزدیک به ساعت مناسب بیاید برای تحقیر شدن !؟/ 432




  • مسیر ساری به تنکابن
    برای رفتن به دانشگاه و این طلوع زیبای خورشید !
    دکتر مجدی خواسته بودند « ادیپ شهریار » را بخوانیم و توی کلاس تحلیل کنیم .
    سالها قبل خوانده بودم ولی برای یادآوری نیاز مراجعه مجدد بود . زمان نداشتم و مسیر طولانی را با گوش سپردن به فایل صوتی نمایش کوتاه کردم .
    صدای علی عمرانی و اکبر زنجانی قابل تشخیص بود .
    برای این متن کلاسیک و البته قصه هولناک با پایان تلخ و تراژیک آن ، حرف داشتم .
    توی کلاس ، از استاد پرسیدم ، گناه خود ادیپوس چه بود با آن سرنوشت تلخ و دهشتناک !؟
    پاسخ اما ، مرا متقاعد نکرد !
    استاد مفسرخوبی  است . بیشتر تحلیل می کند. خیلی حرفه ای و‌دقیق ...
    البته بعید می دانم خودش قصه نویس یا نمایشنامه نویس باشد !
    مانند کسی که مفسر عشق است و احتمالا عاشق نیست !
    شاید یک عاشق خودش نداند ، ولی هزار مفسر باید فعل عاشق را تفسیر کنند ! / 431


  • علیرضا فلاح جمعه 19 آذر 1395 03:16 ب.ظ نظرات ()
    خانه ی پدری کجاست؟
    جایی ست که همیشه منتظرت هستند و چشم براه آمدنت می مانند
    خانه ی پدری آنجاست که همیشه و بی قید و شرط دوستت میدارند،
    جاییست که چه زود بروی چه دیر همیشه از دیدنت خوشحال میشوند
    جاییست که هیچ وقت بزرگ نمیشوی همیشه بچه میمانی
    جاییست که سفره اش همیشه برای تو تکه نانی گوارا دارد و چایی صبحانه اش برایت مزه ای دیگر دارد
    خانه پدری آنجاست که هر چقدر که نروی یا دیر بروی بدون سوال و گله منتظرت میمانند،
    در خانه ی پدری،
    تو همیشه جوان ، زیبا و منحصر بفردی ،
    خانه ی پدری امن ترین و راحت ترین جای دنیاست درست مثل آغوششان و میدانی که بی هیچ دلیل و چشمداشتی تورا دوست دارند
    حتی اگر پدر و مادرت را بارها رنجانده باشی
    خانه ی پدری بهشت این دنیاست...
    ****
    این مطلب را توی یکی از گروه های تلگرامی دیدم
    برای من ، لمس این حس زیبا ، الان هست  که خانه پدری ، در افراتخت هستم . / 430

  • علیرضا فلاح سه شنبه 4 آذر 1393 09:48 ق.ظ نظرات ()
    تقریبا به اسباب کشی عادت دارم و البته اینبار ، اسباب کشی در فضای مجازی است.

    از نشر مطالب خود در بستر بلاگفا با عنوان " رازهای نگفته " راضی بودم . بلاگفا امکانت خوبی دارد اما برای من این اسباب کشی ، بیشتر به دلیل سلیقه ای برمی گشت و به گرافیک ذهنی من مربوط می شد .

    البنه این جابجایی مشکلاتی نیز دارد که شکسته شدن بعضی از لینک ها ، کمترین آن است.

    به هر حال ، مشغول بروز رسانی این وب نوشت هستم و این ، مدتی زمان می برد فلذا از خواننده گان عزیز مطالب این وب نوشت بابت بعضی از کاستی ها پوزش می طلبم.

    همچنین به دوستانی که در پی لینکی به این وب نوشت منتقل شده اند و با جمله ، " چنین مطلبی وجود ندارد " روبرو شدند ، باید عرض کنم که این ، بواسطه جابجایی لینک ها است و قطع به یقین مطلب مورد نظر در این وب نوشت موجود است و با اندکی جستجو قابل یافت است که بار دیگر بواسطه این زحمت ، عضر تقصیر می آورم .

    برای یافتن مطلب مورد نظر ، عنوان آن را در کادر جستجو ، تایپ نمایید.

    این امکان در انتهای سمت چپ قالب قرار دارد./ 413



  • علیرضا فلاح پنجشنبه 20 آبان 1389 07:10 ق.ظ نظرات ()
                                                                                                                                                    

    حرکت در کوچه پس کوچه های ناشناخته ، لذت خاصی دارد ، در جستجو جوی رازها بودن و گشودن راز، لذتی مضاعف .

    از اولین روزهایی که وارد صدا و سیما شدم و فیلم سازی شخصی را رها نمودم ، سعی کردم خودم را با قاعده بازی وقف بدهم و برای رسانه برنامه بسازم . بدین ترتیب مجموعه مستند گزارشی (رازهای نگفته ) شکل گرفت . برنامه ای ساده ، صمیمی که در قالب یک گفتگوی عادی ، در جستجوی ناگفته هایی خاص بود .

    علاقمندی به سید شهیدان اهل قلم ، آوینی بزرگ - تقلید حتی ناشیانه - از اثر بی نظیر و بی بدیل او روایت فتح را اجتناب ناپذیر ساخت .

    رازهای نگفته در چند مجموعه توسط خودم و سپس توسط یکی از دوستانم ساخته و پخش شد و مخاطبین خاص خود را جذب نمود و بعضاً مورد تشویق و تقدیر قرار گرفت .

    تقدیر و سپس تکلیف این بود که برنامه سازی را رها سازم و مسوولیت حوزه سیمای صدا و سیمای مرکز مازندران  را به عهده بگیرم . اما شعله این عشق ، شاید کم سو ولی خاموش نشدنی بود .

    بقول  تصویربردار  این مجموعه ، آقای  قاسم پور ، هراز چند گاهی به بهانه این برنامه از دنیای پر تلاطم و بعضاً خسته کننده پیرامون ، رها می شدیم و دل به رازهای حبس شده در سینه ی ، عاشقان دل سوخته می دادیم و اگر دل سنگ نبودیم اشک می ریختیم و دلتنگی را فراموش می کردیم .

    برنامه رازهای نگفته ، بی تکلف بود و افشا کننده رازها، بی هیچ آداب و ترتیبی وهر چه می خواست  دل تنگش می گفت .

    اگر چه ساخت برنامه بواسطه پذیرفتن مسولیت، دیگر برایم اندکی دشوار شد ولی این وبلاگ به یاد آن برنامه و در راستای هدف اصلی و شخص خودم شکل گرفت و آن را درفضای مجازی پی گرفت .

    سالهاست که قلم می زنم ، یاد داشت های روزانه ، نقد فیلم ، تحلیل های سیاسی ، فیلم نامه ، قصه ، طرح رمان و حتی جسارت می کنم و شعر و غزل می سرایم اگر چه خام وابتدایی و هرگاه فرصتی دست دهد، به سخنرانی دعوت شَوم ، همانند رازهای نگفته ، در مورد موضوعات همراه با امثال و حکم و قصه و روایات صحبت پراکنده دارم که در پایان سخن ، هرگاه نخی از میان این پراکنده ها رد شود ، که می شود ،آنگاه ،راز آشکار می گردد. / 02

  • علیرضا فلاح سه شنبه 18 آبان 1389 09:15 ق.ظ نظرات ()

    هوالحق


     آسمان بار امانت نتوانست کشید                  قرعه فال به نام من دیوانه زدند .

    اولین راز ، خلقت انسان

     چه بود آنچه راکه در راز خلقت انسان ، خداوند می دانست و فرشته گانش نمی دانستند ؟ و چه زیبا 

    حضرت شمس الدین  محمد حافظ  شیرازی  تبیین فرمودند این راز را ؛

    یاد داشت های پراکنده ، در جستجوی  این رازها ، راز خلقت ، راز زندگی انسان ، هنر ، سیاست ،

    زندگی اجتماعی و قواعد بازی وسپس  راز سکوت و همه این رازها ، اگرچه پراکنده ، مانند مهره های 

    کوچک که با نخی در اتصال بهم ، تسبیح می شوند برای ستایش خالق . / 01